
همه فلسطین برای همه مردم فلسطین

متن کامل بیانات مقام معظم رهبری در ادامه مطلب ...
ادامه مطلب...


اصل متن گلایه رهبر انقلاب در جمع دانشجویان
در همين قضيهى اين ترورها، من عقيدهام اين است كه بچههاى تشكلهاى دانشجوئى در اين قضيه كوتاه آمدند؛ يعنى كمعملى نشان دادند. بايد اين قضيه را بزرگ ميكرديد. البته نه اينكه بزرگ كنيد - چون خودش بزرگ است - همان جور كه هست، منعكس ميكرديد. ما حتّى نديديم تشكلهاى ما پوستر اين شهدا را هم چاپ كنند، منتشر كنند، پخش كنند، يادمان اينها را نگه دارند. نه، اين موضوع اصلاً نبايد فراموش شود؛ اين كار كوچكى نيست.
نهم رمضان 1432

و در حديث ديگرى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: قيامت بر پا نمى شود، تا اينكه حياء از بچه ها و زنها بيرون مى رود.(۲)
۱-من لايحضر ج 3 ص 390.
۲--بحار ج 6 ص 315.
استاد علامه حسنزادة آملي دامعزّهالعالي، با بیان خاطرهای شخصی، یکی از دلایل اصلی ناتوانی دیدار با حضرت صاحب العصر و زمان (عج) را چنين عنوان کرد:
علامه فرمود: به آقاي سيد محمدحسن الهي، برادر بزرگتر مرحوم علامه طباطبايي (ره) كه در عرفان و سير و سلوك از شاگردان مرحوم سيدعليآقا قاضي (ره) بود، مكرر عرض ميكردم: وقتي خدمت آقا (علامه قاضي) ميرسيد، از جانب من از ايشان خواهش كنيد كه مرا هم در تشرف به خدمت حضرت بقية الله (عج) شريك خود نماييد و براي من نيز اجازه ملاقات بگيريد (چون ميدانستم اين دو بزرگوار به اين سعادت عظمي ميرسند).
روزي در شهر آمل بعد از ظهر خواستم استراحت كنم، بچهها داد و فرياد كردند و مانع استراحتم شدند. من عصباني شدم و با آنها تندي نمودم و پرخاش كردم؛ ولي بعد از آن، خودم پشيمان شدم و از اين كه بچهها را ناراحت كردم، وجدانم ناراحت بود. عصر رفتم بازار و مقداري شيريني و ميوه خريدم و به منزل آوردم كه شايد بدين وسيله دل بچهها را به دست آورم. با اين حال، وجدانم آرام نميگرفت و آشفته خاطر بودم.بالاخره، تصميم گرفتم در سفري به تبريز با مرحوم سيدمحمدحسن الهي ملاقات كنم. وقتي به خدمت ايشان رسيدم، پيش از اين كه علت مسافرتم را بگويم،
گفتم: عرض مرا به خدمت استاد (سيدعلي قاضي) رسانديد؟
فرمود: وقتي پيام شما را به آقا عرض كردم، آقا تأملي كرد و سپس با ناراحتي فرمودند: ايشان چگونه ميخواهند اين راه را طي نمايند، با آن اخلاقي كه نسبت به همسر و كودكان انجام داده و با آن ها دعوا كردهاند؟! با آن اخلاق و تندي چگونه ميشود به اين رتبه و مقام رسيد؟!
*****
امام صادق علیه السلام : بهشتیها چهار نشانه دارند: روى گشاده، زبان نرم، دل مهربان و دستِ دهنده
*****
گاهي سلام ساده ما را جواب کن
اي خضر کشتي عشق ما را خراب کن
حق با شماست ذره اي خدمت نکرده ايم
سرباز صفر هم که شده مارا خطاب کن...


به گزارش خبرنگار سرویس قاب نقره برنا، حضرت آیت الله العظمی بهجت(ره) در فرمایشات خود درباره حضرت حجت(عج) میفرمایند: واى بر كسى كه حضرت حجّت ـ عجّل اللّه تعالى فرجه الشّریف ـ بداند كه او در تحصیل موافقت و رضاى آن حضرت، و یا در مخالفت آن حضرت بى اعتنا و لااُبالى است.
در امور مالى به مردم بگوید كه دست من دست او است و نماینده او هستم، و در كارهاى دیگر چنین نباشد!
خدا نكند ما این گونه باشیم!
خصوصا این كه میل داریم در آخر زندگى و دم مرگ به داد ما برسد و به شفاعتش بلاهاى ما رفع شود.
آیا مى شود از اول كار از او جدا باشیم و در آخر كار تمایل داشته باشیم از ما دستگیرى كند؟!
آقاى طبیبى در نزدیكى وفاتش، به همه انوار معصومین ـ علیه السّلام ـ سلام كرد و تعظیم نمود ولى هیچ كدام از حضار كسى را نمى دیدند!
آن بزرگواران كه در وقت وقتش به آنها احتیاج داریم، نباید كارى كنیم كه دم آخر بگویند: ما این شخص را نمىشناسیم!
تفاوت مراتب ایمان و تقوا و یقین ما و علماى گذشته بسیار است، صد سال فاصله ى بین ما و آنها، مانند هزار سال است! دعا كردن و زود مستجاب شدن براى آنها اصلاً چیز عادى عادى بوده؛ ولى حالا اگر كسى بگوید: دعا كردم و مستجاب شد، خیلى نادر است.
نقل كرده اند كه آقایى ـ كه فاصله ى وفاتش با وفات مرحوم حاج شیخ عبدالكریم حایرى ـ رحمه اللّه ـ یك هفته بود، در مشهد بود و خانواده اش در عراق بودند ـ به حرم امام رضا ـ علیه السّلام ـ مشرّف شد و عرض كرد: خانواده ام...(ا ین قسمت در اصل از قلم افتاده است، شاید عرض كرده است: خانواده ام در عراق هستند و من در مشهد، تقاضا دارم كه هزینه ى راه را مرحمت فرمایید تا به عراق بروم.) بلافاصله شخصى از كنارش گذشت و مقدارى پول به او داد؛ ولى او رو كرد به حضرت و عرض نمود: « این نه مناسب كرم شما است! » تا این كه مقدار دیگرى به او مى رسید. باز گفت: « كم است! » پس از جریان یكى از علماى مشهد در صحن به او مى رسد و مى گوید: « معلوم مى شود معامله ى شما با حضرت خوب است! » همان اندازه كه مى خواسته از جیبش در مى آورد و به او مى دهد.
مولای غریب و تنهای من! مضطر فاطمه علیها السلام! پدر مهربان اهل عالم! می خواهم غربتت را حکایت کنم؛ غربتی که دوازده قرن است ریشه دوانیده؛ غربتی که اشک آسمان و زمین را جاری ساخته؛ غربتی که حتی برای برخی محبانت ، غریب و ناشناخته است؛ غربتی که اجداد طاهرینت پیش از تولد تو بر آن گریسته اند. متحیرم کدامین مصرع از این مثنوی « هفتاد من کاغذ» را بازخوانی کنم؟ کدام سطر، کدام صفحه و کدام فصل از مجلدات این کتاب قطور را باز نویسم؟ من از تصویر این غربت و غم ناتوان ام. از کجا آغاز کنم؟ از خود بگویم یا از دیگران؟ از نسل های گذشته بگویم یا از نسل امروز؟ از دوستان شکوه کنم یا از دشمنان؟ از عوام گلایه کنم یا از خواص؟ از آنانی بگویم که خاطر شریف تو را می آزارند؟ از آن ها که دستان پدرانه و مهربانت را خونریز معرفی می کنند؟ از آن ها که چنان برق شمشیرت را به رخ می کشند که حتی دوستانت را از ظهورت می ترسانند؟ از آن ها که تو را به دور دست ها تبعید می کنند؟ از آن ها که به نام تو مردم را به دکه های خویش فرا می خوانند؟ از آن ها که همواره بر طبل نومیدی می کوبند و زمان ظهورت را دور می پندارند؟ از آن ها که تو را آن گونه که خود می پسندند- و نه آنگونه که هستی و می خواهی – نشان می دهند؟ آن ها که غیبتت را به منزله « نبودنت» تلقی می کنند؟ مولای من .... گویا همه چیز، دست به دست هم داده است تا شما در غربت بمانید! لشکریان ابلیس هم روز و شب در کارند. نمی دانم چه کسانی واقعا تو را و ظهور تو را می خواهند؟ خدا می داند و تو! اما این را می دانم که پس از گذشت دوازده قرن از شروع غیبت، هنوز پیروز این میدان، ابلیس و لشکریان انس و جن اویند که در کشاکش غیبت و ظهور، شب ظلمانی غیبت را تا هم اکنون امتداد داده اند. از خود آغاز می کنم که اگر هرکس از خود شروع کند، امر فرج اصلاح خواهد شد...
|
...
یکی از بچهها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید.
یکی از بچهها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمیگذارم کسی اینجا را مرتب کند.
یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمیگذارد، مرتب کنیم.
اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، سایه آقاش را از پشت پرده دید! تند و تند همه جا را مرتب میکرد، میدانست آقاش دارد توی کاغذ مینویسد. او مدام به سمت پرده نگاه میکرد و میخندید. دلش هم تنگ نمیشد. میدانست که آقاش همین جاست و گاهی هم توی دلش میگفت اگر یک دقیقه دیرتر بیاید باز من کارهای بهتر میکنم!
آن بچه شرور که همه جا را به هم می ریخت، میدید که این یکی خوشحال است و اصلا ناراحت نمیشود!
شما کدوم بچه هستی؟!
شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش! زرنگ باش!
نگاه کن پشت پرده سایه آقا را ببین و کار خوب کن.
خانه را مرتب کن، تا آقا بیاید.
آقا وقتی می آید که ما لیاقت داشته باشیم. وقتی می آید که ما در درون خود آمادگی زندگی در آرمانشهر موعد را داشته باشیم...؟!

سلام آقا جان روز میلادت مبارک
یادمه ازآخرین باری که مشرف به حرم نورانی و با صفایت شدم سه سال می گذرد
می دانم آقای من که تو رئوفی و مهربان ، عیب از من حقیر و کوچک است که ۳ سال لیاقت زائر شدن حرمت را پیدا نمی کنم
می دانم یک جای کارم می لنگد و من روسیاه باید آنقدر زنگارهای دلم را پاک و صیقل دهم تا لیاقت حضور در حرمت را پیدا کنم
آقای مهربانم ،آقای بزرگوارم
به حرمت این روز مقدس مرا ببخش و لایقم کن
آقا جان به خدا دلتنگم
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)







